تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

خوش اومدی پس حالشو ببر !

❣ نـمے دانے چـﮧ شـو قے دارم !

حـس ِ پـَـروازے رویـایے

بـا بـال و پـَــر ے بـﮧ وسـعـت مـِـهــر

در دل ِ آسـمـان ِ خــیـــال ...

مـگـر مے شـود از " نـِـگاهــَــﭞ " سـیـراب شـد و پـابـنـد زمـیـن مـانـد ؟!

مـهـتـاب ایـن شـب هــا انـعـکاس ِ چـشـمـان ِ تـوســﭞ

چــتــر نـگاهــﭞ را کـﮧ بـاز مے کـنے ...

تـا وقـتـے نـگـاه ِ قـشـنـگـﭞ سـایـﮧ سار وجـودم اسـﭞ

دُنـیـــا و زمـانـﮧ و وقـﭞ و بـخـﭞ ،

هـمـﮧ بـﮧ کـــام مـن خـواهـد بـود ...!!!
 
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:8 توسط مریم|


اگه از سرمای زمستون بدنم کبود بشه
اگه تو گرمای تابستون له له بزنم
اگه از خشک سالی،زمین خدا کم بیاره
اگه خورشید آسمون زمینو ذوب کنه
اگه جنگ بشه و بمب اتم بزنن
اگه تمام دخترا بی همسر بمونن
اگه حس شهوت به سرم  بزنه
فقط وفقط
اگه بدونم دوستم داری:
طاقت میارم
طاقت میارم
طاقت میارم
طاقت میارم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 23:29 توسط مریم|

با من برقص تا ته دنیا

تا خود عشق

بگذارچشم ها را ببندیم

به روی هرچه بد و ناخواستنی است

با من برقص تا زیبائی ات

بگذار حس کنم عطر تنت را

عشق را

و خوشبختی را

با من برقص تا  خود زایش

بلوغ

جاودانگی

و عشق هایی که ابدی و بی پایانند

با من برقص تا ورای حجاب بوسه هامان

تا نگاه های ناب و عاشقانه

با من برقص

تا خود خدا و شاید بالاتر

با من برقص تا ته دنیا

با من برقص تا ته دنیا

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 23:18 توسط مریم|

چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
 

و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !


 و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !


 ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !



بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !



چه زیباست بخاطر تو زیستن ...



ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !



چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !



 بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! 



 چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !



برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !



کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !



ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!



و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 14:28 توسط مریم|

من خدارا دارم, کوله بارم بدوش , سفری باید رفت. . . .
سفری بی همراه . . . .گم شدن تا ته تنهایی محض. . .
سازکم بامن گفت : هرکجا لرزیدی, ازسفرترسیدی, تو بگو از ته دل:
من خدا را دارم
من و سازم چندیست که فقط با اوییم

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 17:10 توسط مریم|

اخیرا دولت کوچک امارات متحده عربی در آب های سرزمینی ایران و در حوالی جزیره ایرانی ابوموسی، افدام به ایجاد سکوی گازی و نصب پرچم خود در آن نموده است، دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی تاکنون واکنشی نسبت به این موضوع نداشته و تنها یک عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس نطق اعتراضی ایراد کرده است.
در حقوق بین الملل و طبق کنوانسیون حقوق دریاها، آب های سرزمینی جزئی از خاک یک کشور بشمار می رود و لذا اقدام دولت امارات، تجاوز به خاک ایران و نقض تمامیت ارضی کشور ما بشمار می رود. این اقدام بیشرمانه دولت کوچک امارات قویا و قطعا محکوم است...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 21:43 توسط مریم|

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 16:18 توسط مریم|

 معلّم يک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد
با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و
درون آن، به تعداد آدم‌هايى که از آن‌ها بدشان می‌آيد، سيب‌زمينى بريزند و با خود
به کودکستان بياورند. فردا بچه‌ها با کيسه‌هاى پلاستيکى به کودکستان آمدند. در کيسه
بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سيب‌زمينى بود.... معلّم به بچه‌ها گفت تا يک هفته
هر کجا که می‌روند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند. روزها به همين ترتيب گذشت و
کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيب‌زمينی‌‌هاى گنديده. به علاوه،
آن‌هايى که سيب‌زمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده
بودند. پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از
بچه‌ها پرسيد: «از اين که سيب‌زمينی‌ها را با خود يک هفته حمل می‌کرديد چه احساسى
داشتيد؟» بچه‌ها از اين که مجبور بودند سيب‌زمينی‌هاى بدبو و سنگين را همه جا با
خود ببرند شکايت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح
داد: «اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدم‌هايى که دوستشان نداريد را در دل
خود نگاه می‌داريد و همه جا با خود می‌بريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد
می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنيد. حالا که شما بوى بد سيب‌زمينی‌ها
را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور می‌خواهيد بوى بد نفرت را براى
تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟»

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 22:37 توسط مریم|

مادر پیر و پریشان احوال

عمر او بود فزون از پنجاه

زن بی شوهر و از حاصل عمر

یک پسر داشت شرور و خودخواه

روز و شب در پی اوباشی خویش

بی خبر از شرف و عزت و جاه

دیده بود او به بر مادر پیر

یک گره بسته زر ، گاه به گاه

شبی آمد که ستاند آن زر

بکند صرف عملهای تباه

مادر از دادن زر کرد ابا

گفت رو ، رو که گناه است گناه

حمله آورد پسر تا گیرد

آن گره بسته زر خواه ، نخواه

مادر از جور پسر شیون کرد

بود از چاره چو دستش کوتاه

پسر افشرد گلوی مادر

سخت ، چندانکه رخش گشت سیاه

نیمه جان پیکر مادر بگرفت

بر سر دوش و بی افتاد به راه

برد و در چاه عمیقی افکند

کز جنایت نشود کس آگاه

شد سرازیر پس از واقعه او

تا نماید به ته چاه نگاه

از ته چاه آمد به گوش

ناله زار و حزینی ناگاه

آخرین گفته مادر این بود

آه پسرم ، نیفتی به چاه

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 15:19 توسط مریم|

معلم چو آمد به نا گه کلاس                              چو شهری فروخفته خاموش ش

سخنهای ناگفته در مغزها                                 به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مداوم مدام                                      غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب                             جوانی از او رخت بر بسته بود 

سکوت کلاس غم آلود را                                   صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست و بند دلش                         ازاین بی خبر بانگ ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را                                  بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

 ولی احمدک درس نا خوانده بود                        به جز آنچه دیروزهمانجا شنفت 

عرق چون شتابان سرشک یتیم                        خطوط خجالت برویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش                              به روی تن لاغرش لرزه داشت


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 1:19 توسط مریم|

 دیگه مدرسه ها داره شروع میشه مام دیگه باید بریم خر بزنیم پس تا یه سال دیگه یا تعطیلات دیگه .. بابای Reading a Book 

راستی اگه نظری یا پیشنهادی داشتید بزارید من به اینجا سر میزنم ولی آپ نمیکنم .. مگه میشه دوستای وبلاگیمو فراموش کنم ؟؟؟!!! 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 1:4 توسط مریم|

Love is when you can't be apart from someone for too long... you're always thinking of them, and when you're with them you never want to say goodbye. Love is far from simple. It's quite complex. It's a mix of about everything. It's sadness, joy, passion, hatred, excitement, it's almost every feeling you can imagine and more. You know love when you find it, it's that person that when they smile it brightens up your day, you can't stop staring at them for fear of losing them, they're always on your mind, you daydream of being with them, even if they're less than 20 feet away...and you can't stand it when they're not with you, the worst feeling you could ever feel is when you know that person you love is not with you...you can't tell when love will happen, you just know when it does, that moment when you first lay eyes on that person, and you never want to look away...that is love. Nothing less.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 15:33 توسط مریم|

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

 عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

 حیف! آن وقتی که عاشق شد دلم

 چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

 عشق این سرمایه بازار دل

 آب این روی سیاهم بود و نیست

 یاد آن ایام مشتاقی بخیر

عاشقی تنها گناهم بود و نیست.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 16:28 توسط مریم|

بیایید خورشید باشیم تا مهرمان دلها را گرم کند یا که به زلالی آب باشیم تا پاکی را به ارمغان بیاوریم . اما نه ! بیایید خودمان باشیم بی ریا تا دوستمان بدارند ..

.

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 20:10 توسط مریم|

همین طور داشتم تو اینترنت می گشتم که یه مطلب خیلی قشنگ دیدم گفتم بزارمش شاید شما هم خوشتون بیاد :

 

 

وقتی که به دنیا اومدم رو دستم نوشته شده بود:

   

تنها برای ...

  

وقتی که بزرگ شدم همیشه دنبال ادامۀ جمله بودم 

 

از هر کسی پرسیدم میگفتن یه نیمۀ گمشدست

  

باید به دنبال تو باشم

  

من هم به این امید که جملۀ من به تنها برای تو 

 

خطم میشه رفتم به دنبال نیمۀ گمشدم

  

آره !

  

پیدا کردم و رو دستم نوشتم تو ولی این تو

  

بعد یه مدت کوتاه پاک شد بعد فهمیدم او

  

تو نبود که جمله رو تموم میکرد بلکه؛

 

تنها برای همیشه

نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 18:43 توسط مریم|

کودکی را دیدم که با اشکهایش گل زیبای زندگی را آبیاری می کرد

گفتم چرا با اشکهایت این کار را میکنی

به من گفت

اشک یعنی پاکی و صداقت

می خواهم این نهال زیبا را با تمام وجودم بپرورم

تا ارزش آن را دانسته و بیهوده آن را به گرداب و سیاهی نکشم

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 20:50 توسط مریم|

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت .

همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.

ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدو در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند خدایا کمکم کن! ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد : چه می خواهی؟

-ای خدا نجاتم بده!

- واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم.

-البته که باور دارم.

- اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت....و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد .

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10:44 توسط مریم|

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

هنگامی دستم را دراز کردم

که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

                                         استاد شریعتی

نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 23:18 توسط مریم|

 روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشم ميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق. حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس

                                              تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، بلاگر www.Bloger.Rozblog.Com       

نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت 22:40 توسط مریم|

اول از همه سال جدید رو به همه هم وطنان خوبم تبریک میگم .. امیدوارم سال خوب و پر برکتی داشته باشید.

 .

باران که می بارد تو می آیی            بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه                     بارانِ شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ ِ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز             با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد ، غصه می سوزد        شب می گدازد ،سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد.....           تا شعر باران تو می گیرد........
 
از لحظه های تشنه ی بیدار             تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را  می بینی         دل می کِشد ما را تو می دانی.....

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 12:42 توسط مریم|


آخرين مطالب
» نگاه
» اگه بدونم دوستم داری...!
» با من برقص تا ته دنیا
» مرز خواستن
» من خدا را دارم
» *** خلیج همیشه فارس ***
» داستان
» نفرت (داستان)
» شعری از یحیی دولت آبادی
» شعری زیبا از خسرو گلسرخی
Design By : Pars Skin